وقتي بابا شاه شده بود
هيچكس مثل بابا نميتوانست با من قايمموشك بازي كند.هر وقت قايم ميشد، بايد خيلي دنبالش ميگشتم تا پيدايش كنم
هيچكس مثل بابا نميتوانست با من قايمموشك بازي كند.هر وقت قايم ميشد، بايد خيلي دنبالش ميگشتم تا پيدايش كنم
آقای پیبادی معلم تاریخ بچه ها بود و تابستان ها، هر شنبه صرف برگزاری مسابقه بیسبال با مدرسه های دیگر می کرد
باز هم مسافر آسمان پس از سفری طوالنی از راه رسید و غبار نقرهایاش را تکاند. شب، شب زیبایی بود. مسافر در گوشهای از آسمان لمید. آنگاه در نور مهتاب دنیای شب را به تماشا گرفت.
گوستاوو مترسک خنده رویی بود. او دوستان زیادی بینگوستاوو مترسک خنده
ها هم او را دوست حیوانات مزرعه داشت.